۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

کوفته چی‌ شد؟ خوردم.

در خوابم نمی‌خندیدی. درست برعکس بیداری که خنده لحظه‌ای از لبت نمی‌رفت. چقدر دلم می‌خواست حقیقت داشت. آمده‌بودیم دسته‌جمعی دنبالت خانه خاله ابهری. قهر کرده‌بودی نمی‌دانم چرا و کوچ کرده‌بودی خانه کوچک خواهرت. ما تا آن موقع فکر می‌کردیم مُردی. 

آخ که چقدر نگاه اولی که بهمان انداختی کیف داد. می‌دانم اخم کرده بودی و حتی حرف‌ نزدی با ما. آخر هم راضی نشدی آشتی کنیم و برگردی خانه پیش نوه‌هایت. بیدار که شدم، فقط دلم معجزه می‌خواست. کاش قهر کرده بودی و رفته‌بودی ابهر. کاش یک‌هو غیبت می‌زد و به ما می‌گفتند مردی. ولی بودی. کاش در این اوضاع درب و داغانِ آدم‌های خانواده، یک نفر پیدا شود که بگوید «مادر زندست.»

  • مدوس ‌‌
  • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

بو یا خرس؟

درست خاطرم نیست چندساله بودم. هشت یا نه؛ همان حدودها. همان زمانی که تمام کارم شده‌بود کتاب خواندن. کتاب‌‌های رنگیِ جن و پری. روزها هری پاتر می‌دیدم و شب‌ها می‌خزیدم زیر پتو و با نور چراغ‌قوه، غرق می‌شدم در  دنیای شاهزاده‌ها. با آنها بود که می‌خندیدم و جای اشک‌هایم تو کتا‌ب‌ها هنوز جامانده؛ وگرنه من که عبوس‌تر از این حرف‌ها بودم. قصرها و شاهزاده‌خانم‌ها، روتختی از مخمل قرمز، شرط‌های تخیلی پادشاهان برای خواستگارانِ جان بر کفِ دخترشان، پسران جوانی که تا پای مرگ برای عشقشان می‌رفتند، جادوگرها و ساحره‌های بدجنس که به شدت مورد بی‌توجهی نویسنده قرار می‌گرفتند و معلوم نمی‌شد چه شد که آنطور شدند و پایان قصه‌ها که به طرز عجیب‌غریب و ناشناخته‌ای همه‌چیز ناگهان روبه‌راه می‌شد و دختر و پسر می‌رفتند پیِ بختشان. هیچ بچه‌ ناخواسته‌ و مشکلات بی‌نهایت با مادرشوهر و «تازگیا سرد شدی؛ می‌دونم زیر سرت بلند شده» ای وجود نداشت. بین این طیف گسسته، که آدم‌ها یا خوب بودند یا بد، من دختری به شدت معمولی بودم. موهایم تا زیر گوش‌هایم بود و مشکی؛ مثل اکثر دخترها. زیبایی خاصی نداشتم. کارهای بدی هم بود که انجام می‌دادم و به آن‌ها آگاه بودم، ولی می‌دانستم آنقدری بد نیستم که ناخن‌ها و نوک بینی‌ام دراز شود، یک کلاه بزرگ نوک‌تیز بگذارند روی سرم و کارم بشود زندگی این و آن را خراب کردن. 

خُب، همه معمولی‌ها دلشان می‌خواهد شاهزاده‌خانم باشند. همه هوشم را جمع کردم و فهمیدم چیزی که من احتیاج دارم، یک چوب‌جادویی‌ست که بتواند موش‌ها را به آدم تبدیل کند و از دختر مو مشکی‌ای که همیشه شلوارک پایش بود، یک پرنسس موطلایی بسازد. خوشحال از این ایده‌ی جدیدم، عروسکی را پشت پشتی گذاشتم تا خدا آن را بگیرد، و چوب‌جادویی تقدیمم کند. به خیال خودم رابطه‌ام با خدا خیلی خوب بود. صادقانه بگویم، آن عروسک را دوست نداشتم. عروسکی بود از «بو» در کارتون « شرکت هیولاها». پدرم آورده بودش از خارج. قشنگ بود و بانمک، ولی دوستش نداشتم. فکر می‌کردم می‌توانم سر خدا کلاه بگذارم و وانمود کنم چیزی را وسط می‌گذارم که عاشقش هستم. برای همین بود قبل از اینکه «بو» را پشت پشتی پنهان کنم، بغلش کردم و بهش گفتم که دوستش دارم و دلم برایش تنگ خواهدشد. و می‌دانستم که حقیقت ندارد. 

روزها می‌گذشت و من پشتِ پشتی را نگاه نمی‌کردم، ولی تمام فکر و ذکرم شده‌بود. برنامه می‌ریختم و کارهایم با چوب‌جادویی را به ترتیب مرتب می‌کردم. اول موهایم زرد شوند یا بزرگ‌ترین اتاقِ بالاترین طبقه‌ی یک قصر مال من بشود؟ با این حال فکر آزاردهنده‌ای در ذهنم بود؛ می‌دانستم که قربانی‌ام قبول نمی‌شود. بالاخره یک‌روز دل را به دریا زدم و دیدم پشت پشتی را. خبری نبود. «بو» همانطور با لبخند به مکانی نامعلوم نگاه می‌کرد. ناامیدی نتوانست زیاد دوام بیاورد، چون می‌دانستم یک جای کار درست نیست. آرام رفتم و همان خرس کوچکی که شیما بهم داده بود و عاشقش بودم را آوردم و گذاشتمش جای «بو». او را هم بوسیدم و بغل کردم ولی این‌بار، واقعی. دوباره امید گرفته بودم. نمی‌دانم چندوقت در انتظار گذشت. هربار وسوسه می‌شدم ببینم، خودم را قانع می‌کردم باید بازهم صبر کنم و وقتش هنوز نرسیده. این‌بار دیگر برایم مهم بود، بهترینم را وسط گذاشته بودم. آنقدر در انتظار گذراندم که یادم رفت چیزی برای مبادله گذاشته‌ام. شاید یک سال بعد بود که به طور اتفاقی، احتمالا موقع خانه‌تکانیِ عید، خرس سفید کوچکم را پشت پشتی، خاک گرفته پیدا کردم. همه آرزوهایم هجوم آوردند جلوی چشمم. همه تاج‌های طلایی و دیوارهای مرمرین. یادم هست به حماقت خودم لبخند زدم. بزرگ‌ شده بودم. کتاب‌های افسانه‌ای خودم تمام شده‌بودند؛ رفته بودم سراغ نمایش‌نامه‌های خواهرم که جمله‌هایشان را یکی درمیان می‌فهمیدم. دیگر نمی‌خواستم پرنسسِ قصه باشم. یک خانه، اندازه خانه خودمان، برایم کافی بود. دوست‌هایم را دوست داشتم و فهمیده بودم شاهزاده‌خانم‌ها صبح تا شب در محوطه مجتمع مسکونی‌شان اسکیت بازی نمی‌کنند و سه بسته چیپس پشت سر هم فرو نمی‌دهند. پدرشان از پاریس برایشان کیندر و اسمارتیز و تخم‌مرغ شانسیِ مخصوص کریسمس نمی‌آورَد. نمی‌توانند یواشکی واکمنِ خواهرشان را وقتی مدرسه است، کش بروند و مادرشان برایشان پیتزا درست نمی‌کند. پرنسس‌ها با دوست‌هایشان با سرنگ روی آدم‌هایی که دوستشان ندارند آب نمی‌ریزند و دست و سرشان نمی‌شکند که مادر‌ پدرشان هی قربانشان بروند. و یادم هست که لبخند زدم و خرس را گذاشتم سر جایش. 

هنوزهم آن خرس را دارم. گاهی باز دلم می‌خواهد بگذارمش پشتِ پشتی و آنقدر دعا کنم که خدا یک چوب‌جادویی با یک ستاره در سرش بدهد به‌جایش. نه‌اینکه دلم جادو جنبل و جن و پری بخواهد، یا اینکه بخواهم همه چیز را یک شبه روبه‌راه کنم. به این خاطر که دلم برای آن حس قربانی کردنِ چیزی که دوستش داشتم تنگ شده. دلم می‌خواهد باور داشته‌باشم به اینکه باید چیزهای دلبندم را در آغوش بگیرم، ببوسمشان و بگویم دلم برایشان تنگ می‌شود. ولی بگذارم بروند. اشک‌هایم جاری شوند و جای نبودنشان درد بگیرد؛ ولی بگذارم بروند. بروند که اتفاق‌های بهتری به جایشان بیایند. هرچند نیایند یا آنقدر دیر بیایند که فراموش کنم خرسِ سفیدِ کوچکم پشتِ پشتی دارد خاک می‌خورد. 

  • مدوس ‌‌
  • جمعه ۲۷ اسفند ۹۵