۱۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

قد هزارتا پنجره

دلتنگ نشدم اما حال و اوضاعم خوب نیست. این روزها را می‌گویم که در هر چیز هدفمندی یک اپسیلون پوچی پیدا می‌کنم و با همان افسرده می‌شوم. طلوع من، در موبایلم یک نُت دارم که کارهایی که برای اولین بار در عمرم انجام می‌دهم را در آن می‌نویسم. می‌دانی چقدر دیر به دیر آپدیت می‌شود؟ دارم با کی حرف می‌زنم؟ نمی‌دونم، نمی‌دونم. فقط کاش وقتی داریم با بی‌خیالی شیر‌موز می‌خوریم، دو نفر تا کمر در سطل زباله کنارمان فرو نرفته باشند‌ که شیر موزِ کوفتی زهرمارمان نشود، ما که کاری از دستمان برنمی‌آید. طلوع من، وقتی غروب سر بزند، موقع رفتن من که نیست، من همیشه می‌آیم و نمی‌روم. ‌ساعت سه صبح است و هنوز خواب به چشمم نیامده. دروغ چرا، خوابم می‌آمد. اما نشستم و با چشم‌های پف کرده برای نشریه دوستم مصاحبه پیاده کردم. بگذریم که چه مصاحبه مزخرفی بود. بگذریم که هشت صبح فردا کلاس خواندن و درک متون ساده دارم که استادِ هفتاد و پنج ساله‌اش فقط از خاطرات بی‌شمارش می‌گوید. بگذریم که امروز مثل دیوانه‌ها در پارک گریه کردم. بگذریم که حال و اوضاعم خوب نیست. دارم با کی حرف می‌زنم؟ نمی‌دونم، نمی‌دونم. 

  • مدوس ‌‌
  • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۶

پنجاه و سه

چی می‌شه که آدم حوصله هیچ کاری رو نداره؟

  • مدوس ‌‌
  • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶

ویک؟

امیلی روزی سه بار صورت ادوارد رو با دستاش قاب می‌گیره و تو چشماش غرق می‌شه. می‌گه «دستقیچی، مگه می‌شه قلبی که نمی‌زنه، بازم بشکنه؟»
  • مدوس ‌‌
  • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶

چهل‌و‌هفت

بغضی که با شربتِ نذری و اسنیکرز پایین می‌رود.

  • مدوس ‌‌
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶

تو دیوانه

احمقانه است، بخواهی عشق را معقول جلو ببری. خواه ناخواه از درزهایش دیوانگی‌هایی بیرون می‌ریزد. 

  • مدوس ‌‌
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶

لیو

غمگین‌ترین بعد از پیر شدن پدر و مادر، کتابیه که فروش نمی‌ره. 

  • مدوس ‌‌
  • شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۶

زه

هیچکس از زندگی زنده بیرون نیومده.

  • مدوس ‌‌
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

زخم خورده‌ی صبح

اگر به هر دلیلی می‌خواهید کسی را از خواب بیدار کنید در هر ساعت از شبانه‌روز، التماستان می‌کنم از اتاق دیگر داد نزنید "پاشو خواب موندی." یا "مگه تو کلاس نداری، اگه نری حذفت می‌کنه." یا "پنج دقیقه دیگه یه دایناسور خونه‌ رو له می‌کنه و ما هنوز از شهر نرفتیم." لطفا. چون فرد با تپش قلب از تخت می‌پرد و مسواک نمی‌زند و چیزی نمی‌خورد و موهایش را هم شانه نمی‌زند. هر چیزی که دم دستش بیاید می‌پوشد و اهمیتی نمی‌دهد که از دهان گاو بیرون آمده‌باشد. نصف وسایلش را فراموش می‌کند و در نهایت روزش به فاعک می‌رود. به جایش بگویید "برات چای دارچین دم کردم." یا اگر دارچین ندارید بگویید "هوا خیلی خوبه؛ پاشو از پنجره ببین." حتی اگر هوا سربی و آلوده باشد، فرد مذکور با تصور اینکه مثل بچگی‌هایش شب پیش برف آمده با ذوق از تخت جدا می‌شود و کشان کشان خودش را به پنجره می‌رساند. اگر جواب نداد، می‌توانید بگویید که از شب قبل پیتزا مانده و می‌شود الان سرد سرد خورد. روش آخر تضمینی‌ست. توصیه آخر اینکه، هیچ موقع، حتی وقتی پنج دقیقه به حمله دایناسور باقی مانده، پتو را از رویش کنار نکشید. فرد دیگر خودش، شما، دارچین و برف را نمی‌شناسد و همه را به فحش می‌کشد. 


+خیلی مشخصه صبح به زور بیدار شدم؟ 

  • مدوس ‌‌
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

پوچ

داستان زندگیش مثل کسی بود که سعی داره خودشو بی‌دین نشون بده، تا بعد ادای آدمای متحول شده رو دربیاره و به دین برگرده. دقیقا همینقدر مزخرف.
  • مدوس ‌‌
  • پنجشنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۶

به خودشون اومدن

بعد مدت‌ها بهارِ تهران کولر نمی‌طلبه و زمستون با سوییشرت نگذشت و پاییزش پاییز بود. هوا باهامون آشتی کرده یا یه اتفاقایی قراره بیوفته؟
  • مدوس ‌‌
  • چهارشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۶