سقف سوراخه ولی به جای ستاره‌ها، لوله‌های خونه‌ی همسایه بالایی معلومه. چشمک می‌زنن لامصبا.

 
ویارِ راه رفتنم حتی بعد از چهار ساعت چرخیدن بین توحید و کریم‌خان هم نخوابید. 

هوا باز داره گرم می‌شه و این یعنی من دارم کم‌کم غمگین می‌شم.