چیزی که گم کرده‌بودم همان‌جا بود؛ آنجا لب دریاچه که مرغ‌های دریایی پفک می‌خوردند و نگاهشان می‌کردیم و دل نمی‌توانستیم بکَنیم و باز هم نگاه می‌کردیم. هرچند دقیقه یکبار تو یا من یا آن‌ یکی‌مان چیزی می‌گفتیم و مسیر نگاهمان عوض نمی‌شد. خانه‌‌ات همان بویی را می‌داد که سال پیش. خودت بیشتر از خانه‌ات بی‌تغییر مانده بودی. قبل از اینکه ببینمت نمی‌دانستم انقدر دلتنگت بودم. نمی‌دانستم چه نقش پررنگی داشتی در زندگی‌ام و حالا می‌دانم. این همان گرمایی‌ست که آدم ته دلش حس می‌کند؛ حتی اگر دورش را یخ و قندیل و یک سال حرف نزدن گرفته باشد.