یکی از مسائلی که خیلی نامحسوس آدمو غمگین می‌کنه اینه که آدم هنوز تو اون محله‌ای زندگی کنه که دوره دبستان و راهنمایی‌شو اونجا گذرونده. نتیجه این می‌شه که هر وقت جایی می‌رم، مجبورم که از جلوشون رد شم. اون صندلی هایی رو می‌بینم که با ب همیشه روشون می‌نشستیم تا سرویسش بیاد و تمام دلخوشی زندگیم این بود که ب، دوست صمیمی منه و کلی با این موضوع شو‌آف می‌کردم و الان حتی نمی‌دونم دانشگاه می‌ره اینجا یا از ایران رفته. چقدر اون خوش‌شانسه که یاد من نمی‌افته.