یکِ صبحِ ششم اردیبهشت است و کف زمین روی سرامیک‌ها دراز کشیده‌ام تا گرمای بدنم کم شود. نمی‌شود. سرامیک‌ها گرم می‌شوند و بدنم هنوز داغ مانده. هر روزی که می‌گذرد به خودم می‌گویم امروز باید به اندازه عمق قضیه ناراحت باشم، باید حس کنم اوضاع وخیم است، ولی هیچ. فقط می‌توانم حسرت بخورم کاش جلویش را گرفته‌بودم. کاش نمی‌دانستم. کاش نمی‌شناختمش. با بی‌رحمی کامل این‌ها را می‌گویم و بعد بغضم می‌گیرد. گریه می‌کنم و نه به خاطر او، حتی گریه‌ام هم رنگ خودخواهی دارد. می‌توانم به راحتی تمام موجودیتش در ذهنم را پاک کنم و تصور کنم هرگز اینجا وجود نداشته‌ و در جهان دیگری به عنوان یک کافه‌چی یا آشپز به خوبی زندگی می‌کند. اما خودم چی؟ خودم با جای خالی‌اش چه کنم؟