در خوابم نمی‌خندیدی. درست برعکس بیداری که خنده لحظه‌ای از لبت نمی‌رفت. چقدر دلم می‌خواست حقیقت داشت. آمده‌بودیم دسته‌جمعی دنبالت خانه خاله ابهری. قهر کرده‌بودی نمی‌دانم چرا و کوچ کرده‌بودی خانه کوچک خواهرت. ما تا آن موقع فکر می‌کردیم مُردی. 

آخ که چقدر نگاه اولی که بهمان انداختی کیف داد. می‌دانم اخم کرده بودی و حتی حرف‌ نزدی با ما. آخر هم راضی نشدی آشتی کنیم و برگردی خانه پیش نوه‌هایت. بیدار که شدم، فقط دلم معجزه می‌خواست. کاش قهر کرده بودی و رفته‌بودی ابهر. کاش یک‌هو غیبت می‌زد و به ما می‌گفتند مردی. ولی بودی. کاش در این اوضاع درب و داغانِ آدم‌های خانواده، یک نفر پیدا شود که بگوید «مادر زندست.»