دلتنگ نشدم اما حال و اوضاعم خوب نیست. این روزها را می‌گویم که در هر چیز هدفمندی یک اپسیلون پوچی پیدا می‌کنم و با همان افسرده می‌شوم. طلوع من، در موبایلم یک نُت دارم که کارهایی که برای اولین بار در عمرم انجام می‌دهم را در آن می‌نویسم. می‌دانی چقدر دیر به دیر آپدیت می‌شود؟ دارم با کی حرف می‌زنم؟ نمی‌دونم، نمی‌دونم. فقط کاش وقتی داریم با بی‌خیالی شیر‌موز می‌خوریم، دو نفر تا کمر در سطل زباله کنارمان فرو نرفته باشند‌ که شیر موزِ کوفتی زهرمارمان نشود، ما که کاری از دستمان برنمی‌آید. طلوع من، وقتی غروب سر بزند، موقع رفتن من که نیست، من همیشه می‌آیم و نمی‌روم. ‌ساعت سه صبح است و هنوز خواب به چشمم نیامده. دروغ چرا، خوابم می‌آمد. اما نشستم و با چشم‌های پف کرده برای نشریه دوستم مصاحبه پیاده کردم. بگذریم که چه مصاحبه مزخرفی بود. بگذریم که هشت صبح فردا کلاس خواندن و درک متون ساده دارم که استادِ هفتاد و پنج ساله‌اش فقط از خاطرات بی‌شمارش می‌گوید. بگذریم که امروز مثل دیوانه‌ها در پارک گریه کردم. بگذریم که حال و اوضاعم خوب نیست. دارم با کی حرف می‌زنم؟ نمی‌دونم، نمی‌دونم.