قرار گذاشته بودیم روزی نیم ساعت باهم فلسفه بخونیم. گفته بود ما که تنبل‌تر از اونیم که تنهایی حرکتی بزنیم. الان یک ماه گذشته و حتا یک صفحه هم پیش نرفتیم. بهش گفتم شبیه شخصیت‌های در انتظار گودو شدیم. گفت از استراگون بدم میاد. گفتم اون اتفاقا تویی. هی می‌خوای بری و نمی‌ری. نمی‌تونی. خندید و باز سرش رو کرد توی گوشی نکبتی‌ش. گفتم بریم بالا؟ گفت بریم. نیم ساعت دیگه نشستیم.